هرمنوتیک تطبیقی مولانا و آگوستین؛ ادبیّات عرفانی، مولانا، نقد و نظر : گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن...

مقدمه:

امروزه اسطوره و علم اساطير(Mythology) پيشرفت چشم گيري كرده است و نتايج آن چه به لحاظ نظري و چه از حيث كاربردي مورد استفاده ي حوزه ها و رشته هاي گوناگوني چون : جامعه شناسي، نقد ادبي و... قرار گرفته است. از سويي شاهنامه ي فردوسي كه سند هويت ملت ايران و يكي از اركان مهم زبان وادبيات فارسي به شمار می آید، برپايه ي اسطوره تكيه زده است. علاوه بر این ارتباط تنگاتنگ و بده بستاني كه بين اسطوره وحماسه وجود دارد ضرورت داشتن شناختي دقيق و همه جانبه از اسطوره را دوچندان مي كند . بنابراين پژوهش درباره ي اساطير به يكي از ضرورت هاي حوزه ی تحقيقات ادبي وخصوصا شاهنامه پژوهي تبديل شده است . با اين مقدمه، در اين مقاله قصد داريم با نگاهي به شيوه ي كلود لوي استروس)C.levi-Strauss) عناصر اسطوره ي جمشيد را از خلال منابع مختلف استخراج نماييم تا از اين راه بتوانيم شباهت هاي اين عناصر را با هم و با عناصر برخي ديگر از اساطير بهتر بشناسيم. سرانجام براساس آن چه باختينM.Bakhtin)) ازآن به گفتگوي متون ياد كرده و مقدمه اي براي نظريه ي بينامتنيت(Intertextuality )شده است خواهيم ديد اساطير گوناگون ، داستان هايي مستقل و بدون سابقه و لاحقه نيستند ، بلكه ارتباطاتي گاه تنگاتنگ بين اين اساطير وجود دارد .

قصد ما از نگارش این مقاله شناخت اسطورۀ جمشید و عناصر سازنده ی آن در روایات گوناگون و نشان دادن ارتباط این عناصر در روایت های مختلف بر اساس منطق مکالمۀ اساطیر است.

   در ابتدا و قبل از پرداختن به موضوع اصلي لازم است تعريفي از اسطوره و تبار اين واژه در پيش چشم داشته باشيم. «اسطوره در لغت با واژه ی هيستوريا(Historia)به معني روايت و تاريخ همريشه است. در يوناني ميتوس(Mythos ) به معني شرح قصه وخبر آمده كه با واژه ي انگليسي ماوس(Mouth)به معني دهان ، بيان و روايت از يك ريشه است.» (دادور و منصوري، 25:1385). در المنجد واژه ي اسطوره چنين معني شده است :" الحديث الذي لا اصل له"، يعني داستاني كه اصل و مأخذي ندارد. درقرآن کریم نيز بارها به تركيب "اساطيرالاولين"برمي خوريم كه همان معني بي اصل و نسبي يا غير واقعي بودن  را در نظر دارد و معمولاٌ "اساطيرالاولين"صفتي است كه كفار به قرآن مي دهند . مثلا در آيه ي بيست وپنجم سوره ي انعام چنين آمده است : « يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين.»( 25/6 )

 الكساندركراپ(Alexandre Haggerty Krappe )نيز معتقد است :« واژه ي «Myth» به معناي اسطوره كه در همه ی زبان هاي اروپايي يافت مي شود از واژه ي يوناني ميتوسMythos) گرفته شده است که درآثار هومر به معناي گفتار ، نطق و كلام  مي باشد. اين واژه بعداً به معناي قصه ي جانوران(Fable) و اسطوره رواج يافته است.» (استروس و ديگران، 1:1377)

 همچنان كه واژه هاي اسطوره و هيستوري(history)داراي ريشه ي مشتركي هستند به لحاظ مفهوم و مصداق نيز گاه به هم نزديك مي شوند تا آن جا كه تعيين مرزهاي دقيق آنها دشوارمي شود و داستان بودن(story)يا واقعي بودنشان در پرده ي ابهام مي ماند .

 برخي اسطوره را « تاريخ مقدسي مي دانند كه حكايت از راز آفرينش مي كند و منشأ ازلي هر پندار وگفتاري است كه در زمان آغاز اساطير، يك بار براي هميشه به وقوع پيوسته و از آن پس به صورت« نمونه»درآمده است، نمونه اي كه خط مشي انسان ها و مراسم آييني و عبادي آنها را تنظيم مي كند و به آنها اعتبار مي بخشد.»(شايگان ، 103:1371)

از منظر روان شناسانه هم«يونگ اسطوره را زاده ي ناخودآگاه جمعي و قومي (Collective Unconscious) مي داند.»( داد،  27:1375)

ميرچا الياده(Mircea Eliade )ضمن بيان دشواري رسيدن به تعريفي همه پسند از اسطوره آن را چنين معرفي مي كند: « اسطوره نقل كننده ي سرگذشتي قدسي و مينوي است، راوي واقعه اي است كه در زمان اولين ، زمان شگرف بدايت همه چيز رخ داده است ؛ به بيان ديگر اسطوره حكايت مي كند كه چگونه از دولت سر و به بركت كارهاي نمايان و برجسته ي موجودات فوق طبيعي ، واقعيتي پا به عرصه ي وجودگذاشته است.»(الياده، 14:1386)

درهر حال « اساطير، جهان شناخت قوم صاحب اسطوره اند وتوجيه كننده ي ساختارهاي اجتماعي ،آيين ها والگوهاي رفتاري واخلاقي هر جامعه ي ابتدايي مي باشند.»(بهار، 95:1385) .

حال كه اساطير را جهان شناسي قوم صاحب اسطوره دانستيم مي توان حدس زد كه اين جهان شناسي مي تواند در مورد پديده اي واحد ، يكسان يا متفاوت باشد؛ مثلا بر اثر تأثير زمان، مكان،جغرافياي خاص و... اقوام گوناگون مي توانند برداشت هاي متفاوتي از يك واقعيت واحد داشته باشند. پس اساطير گوناگون نمادهايي هستند از واقعيات و پديده هايي مشخص كه نوع بشر با آن سروكار داشته است . لوي استروس ساختارگرا نيز بر اين عقيده است كه "ذهن بشري در همه ي اعصار كاركردي يكسان داشته است و در اين خصوص تفاوتي بين انسان به اصطلاح متمدن با انسان ابتدايي نيست و فقط مسائل پيش روي ايشان متفاوت است." (احمدي،1381 :38). بنابراين نظريه مي توان با بررسي اسطوره ها به عناصري مشابه رسيد يا ردپاي عنصري خاص را در اسطوره هاي اقوام گوناگون سراغ گرفت ،يعني همان چيزي كه به منطق مكالمه ي اساطیر معروف است.

منطق مكالمه ي اساطير:

 يكي ازراه هاي بررسي اساطير توجه به عناصربينامتني(Intertextuality)اسطوره- هاست. لوي استروس)C.levi-Strauss) فيلسوف و انسان شناس ساختارگراي فرانسوي و مؤلف كتاب چهارجلدي" منطق اساطير" اسطوره را چون صفحه اي از نت هاي موسيقي به هم پيوسته و قابل خواندن مي داند و معتقد است عناصر يك اسطوره شناسنده ي ساير اساطير است. (احمدي ،188:1384) او همچنين هر اسطوره را دگرگون شده ي اسطوره اي ديگر مي داند و از آنجا كه اساطير را مبين ساختار ذهن آدمي معرفي مي كند، اين دگرگوني اسطوره اي را علامت دگرگوني ذهن آدمي فرض مي كند. (همان:189) استروس)C.levi-Strauss) براي هر اسطوره قايل به دستور زباني است كه بايدكشف شود. او براي اين كار روشي را به كار مي برد كه خود،آن را "قطعه بندي "(Bricolage)مي خواند:

«آن چه اهميت دارد مناسبات بينااسطوره اي است ونه اسطوره اي خاص. ساختار نهايي اسطوره برخلاف داستان الگويي نيست كه هر اسطوره با آن خوانا شود بل چونان نغمه اي نهايي درموسيقي است كه هر اسطوره پاره اي از آن را مي سازد و مجموعه ي اساطير اين نغمه ي نهايي را شكل مي دهند.»(همان :191)

درهمين راستا ميخائيل باختينM.Bakhtin))نيز نظريه ي منطق مكالمه (Dialogique/Dialogic)را مطرح نموده است. بدين شكل كه : «هر سخن به عمد يا غيرعمد ، آگاه يا ناآگاه با سخن هاي پيشين كه موضوع مشتركي با هم دارند و با سخن هاي آينده كه به يك معنا پيشگويي و واكنش به پيدايش آنهاست گفتگو مي كنند.آواي هر متن در اين همسرايي معنا    مي يابد.»(همان:93)اين نظر باختين بعدها مورد توجه قرارگرفت. ژوليا كريستوا(Julia Kristeva)درتكميل اين نظر و در ادامه ي راهي كه از زبان شناسي قرن بيستمي و به خصوص اثر دوران ساز فردينان دوسوسور(F.de.Saussure) آغازشده بود، دراواخر دهه ي شصت نظريه ي بينامتنيت(intertextuality)را تبيين نمود.(آلن ، 1380: 7) البته در تكميل و ادامه ي اين نظريه ، نظريه پردازان ديگري هم نقش داشته اند اما از آنجا كه ما در اين مقاله فقط در قلمرو نظريه ي"منطق مكالمه"باختين و روش لوي استروس به بررسي اسطوره اي مي پردازيم به همين اندازه بسنده مي كنيم .

منابع اصلی اسطوره ی جمشید :

در اين رهگذر عمده ترين منابعي كه در آن مي توان سراغي از اسطوره ي جمشيد گرفت و در این تحقیق مورد استفاده قرار گرفته اند عبارتند از:  

1- بخش هاي مختلف اوستا.

2- برخي آثار پهلوي(بندهشن، دادستان دينيگ، دينكرد، مينوي خرد، گزیده های زادِسپَرَم و...).

3  - آثار هندي چون ريگ ودا و مَهابهاراتَه.

4- برخي آثار و تاريخ هاي پس از اسلام(شاهنامه ي فردوسي، فارسنامه، تاریخ بلعمی و...).

تبارشناسي واژه ي جمشيد

واژه‌ي جمشيد از دو بخش : جم و شيد تشكيل شده است. بخش اول جمشيد«جم» است كه‌در زبان‌پهلوي يم(Jam،Yam) خوانده مي شود و در اوستا«يیمه»(Yima) و در ریگ ودا  یَمَه(Yama)آمده است . از آنجا كه «يمه»(Yema) در اوستا به معني«همزاد» نيز آمده ،آن را به معني همزاد نور و درخشندگي گرفته اند.(پورداود،1348 : 181)در گویش اصیل نیشابوری نیز به فرزندان دوقلو و همزاد ، جملی(Jmli)می گویند. همچنین در برخی دیگر از گویش های ایرانی این کلمه با اندک تفاوتی چنین معنایی دارد. اما بخش دوم جمشید «شيد»است که دراوستا همان«خشئته»(Xshaeta)صفت مشهور و مهم جمشيد است به معني«روشن» و درخشان. همين درخشندگي جم و برخي ديگر از خصوصيات اسطوره ي جمشيد باعث شده است كه در رمزگشايي اسطوره اي ، جم را نماد خورشيد و تابستان بدانند و به تبع آن ضحاك را نشانه ي زمستان و فريدون را سمبل بهار زندگي بخش معرفي كنند.(شايگان فر،1384: 157- 174) برخي هم « درخشان بودن او را اشاره اي به دوره‌ي طلايي زندگي آريایيان مي دانند، دوره اي كه ايشان پس از پيروزي بر طبيعت بدون مزاحمت همسايگان روزگار مي گذراندند.»(واحددوست، 149:1379)در هر حال بخشي از حكومت جمشيد از كامرواترين و درخشان ترين دوران هاي تاريخ بشر است ؛ حكومت قانون و اعتدال و به قول موله در اين دوران «پادشاهي و روحانيت دركنار همند ، بي آن كه با هم اشتراك يابند؛ شيوه ي بزرگ منشانه و آزاد انديشانه اي كه به دور از تعصب و جمود است.»(اسلامي ندوشن ،65:1372)

علاوه برصفت درخشندگي،جمشيد در اوستا هميشه با صفت هوثو(Hvathwa )آمده است. درتفسيرپهلوي اين صفت به "هورَمَك" يعني دارنده ي گله و رمه ي خوب ترجمه شده است كه با وظيفه ي جمشيدكه افزودن جهان و پروردن چارپايان است نیز ارتباط دارد .صفت ديگر جمشيددر اوستا سريره ( Sryra ) است به معني زيبا وخوشگل. جمشيددر اوستا پسر"ويوَهوَنت"((Vivahvant خوانده شده است . "بيروني آن را "ويجهان" و حمزه ی اصفهاني "ويونجهان" كه معرّب "ويوَنگهان"(=صورت پهلوی) است ضبط كرده اند . این نام در سانسكريت"ويوَسوَنت"آمده که در ريگ ودا  اسم پروردگاري است.»(پورداوود، 180:1347)   

اكنون كه با ريشه ي واژه ي جمشيد آشنا شديم ، ابتدا بر اساس روايت شاهنامه به اجمال داستان زندگي جمشيد را از برتخت نشستن تا مرگ نافرجامش به دست ضحاك           مي آوريم و در ادامه و در پرداختن به ساير منابع فقط به عناصري از اسطوره ي جمشيد كه در قرائت فردوسي بدان اشاره نشده است و يا دربردارنده ي نكات جديدي باشد، خواهيم پرداخت.

جمشيددر آيينه ي شاهنامه :

آن گونه كه از شاهنامه پيداست پس از مرگ طهمورث فرزند گران مايه‌ي او جمشيد بر اريكه‌ي شاهي تكيه مي زند و كمر به آبادي و پيشرفت ايران مي بندد:

 گرانمايه جمشيد فرزند او  كمر بست يك دل پر ازپند او(فردوسي، 39:1382)

در سايه ي بهره مندي جمشید از فره هاي سه گانه، جهان آبرويي تازه مي‌يابد:

   منم گفت با فرّه ي ايزدي                                   همم شهرياري همم موبدي

(فردوسي، 39:1382)

ديو و مرغ و پري به فرمان او در مي آيند و از آهن، آلاتِ جنگ مي سازد و پنجاه سال نخست حكومتش را صرف تجهيز سپاه و سپردن پهلواني به پهلوانان مي كند. در پنجاهه‌ي دوم به فكرپوشيدني ها مي افتد و آداب نخريسي و بافتن را آموزش مي دهد:

نخست آلت جنگ را دست برد            در نام جستن به گردان سپرد...

دگر پنجه انديشه ي جامه كرد               كه پوشند هنگام ننگ و نبرد(همان :39)

سپس مردم را به چهار گروه تقسیم می کند : "کاتوزیان، نیساریان، بسودیان و اهتوخوشیان."(رستگار فسایی، 1369: 312 ) او دليل اين تقسيمات را چنين يادآور مي شود:

كه تا هركس اندازه ي خويش را              ببيند  ،  بداند كم  و  بيش  را

                                                                             (فردوسی ، 1382 :41)

پس از اين ديوان را به كار گل مي گيرد و خانه سازي مي آغازد، جواهرات گوناگون را كشف مي كند و بوي‌هاي(عطرهاي)خوش را مي سازد.كار ديگر او پزشكي و درمان است و ديگر كشتي سازي و گذر بر آب. پس از اين تختي گوهرنشان مي سازد كه به وسيله ي ديوها حمل مي شود. در روز هرمزد از ماه فروردين بر اين تخت جلوس مي كند و از آن پس اين روز را « نوروز» مي خوانند. بدين منوال سيصد سال سپري مي شود كه ايام «بي مرگي» و خوشي مردم است:

چنين سال سيصد همي رفت كار           نديدند مرگ اندر آن روزگار (همان:42)

از اين پس است كه جمشيد دچار خودبيني مي شود و به خدمات و هنرهاي خود غرّه مي گردد و در پي آن فرّه ی ايزدي از او جدا شده و شایستگی ولایت و رهبری مردم از او صلب می شود. كشور دچار تفرقه و پراكندگي گشته و از هر شهري علم طغياني برمی خیزد. سرداران جمشيد كه ايران را بي شاه مي بينند به جستجوي پادشاهی بر مي آيند:

سواران ايران همه شاه جوي                   نهادند يكسر به ضحاك روي  (همان :49)          

جمشيد كه اوضاع را بر وفق مراد نمي يابد متواري مي گردد و صد سال در آوارگي به سرمي برد. سرانجام روزي دركنار درياي چين به دام مکر و ناجوانمردی ضحّاك مي افتد و با ارّه به دو نيم مي گردد:

  به ارش سراسر به دو نيم كرد               جهان را از او پاك بي بيم كرد(همان).

عناصر اصلي اسطوره در روايت شاهنامه :

1- وجود پادشاهي بهره مند از تقدس و تاييد(دارا بودن سه فرّه) و استفاده از اين نيروها در راه  خير.

2- فرمانروايي جمشيد بر پرندگان و ديوان و ساختن تخت مرصعي كه ديوان به هوا   مي برند.

3- ابتلاي جمشيد به غرور و خودبيني و ناپاك دين شدن و از دست دادن نيروهاي مقدس و سپس آوارگي و مرگ به شيوه ي  بريده شدن با ارّه .

عناصر اسطوره ي جمشيد در ساير متون :

علاوه بر عناصر مذكور كه برگرفته از روايت شاهنامه است در ساير متون به عناصري برمي خوريم كه يا در شاهنامه بدان اشاره نشده است و يا تفاوت هايي با آن ها دارد كه درذيل به شرح آنها می پردازیم:

1- گناه جمشيد و فرجام او :

گفتيم مطابق روايت شاهنامه گناه جمشيد غرور وخودبيني است و سرانجامش از دست دادن فرّه و مرگ دركنار درياي چين ؛ بدين شكل كه با ارّه به دو نيم مي شود اما درقديمي ترين بخش اوستا يعني گاتها، زرتشت در يسناي 32 قطعه ي 8 جمشيد را از مجرمين ناميده و چنین مي گويد: « از همين گناهكاران است جم پسر ويوهونت كسي كه از براي خشنود ساختن مردمان گوشت خوردن به آنان آموخت.»(پورداوود،180:1347)

در فقرات 31تا38 زامياديشت جمشيد صاحب فرّ معرفي مي شود كه بر ديوان و مردمان و جادوان مسلط است ودر دوران حكومت او خوردني وآشاميدني فاسد نمي شود و نه سرما و گرما وجود دارد و نه پيري و مرگ  و رشك ديوآفريده. البته اين تا زماني است كه دروغگويي آغاز نكرده است ، چون خيال خود را به دروغ مشغول مي دارد فرّ از او به صورت مرغي جدا مي شود. اين جدايي فرّه هاي سه گانه سه بار اتفاق مي افتد: نخست به مهرمي رسد، دوم بار به فريدون و سرانجام به گرشاسب.(پورداوود،186:1347)

اما در بندهشن درباره ي گناه جمشيد آمده است كه :«او با پري خوابيد و در اثر اين آميزش خرس و بوزينه و ديگر ددان زاده شدند. پس از گسستن فرّ از جمشيد او و خواهرش "جميك" به درياي فراخكرد پناهيدند، در آنجا پري و ديو از پي آنها آمدند، جم با پري و خواهرش با ديو خوابيدند و از آنان ددان و زنگيان به دنيا آمدند.»(سركاراتي، 13:1378)

سرود دهم از ماندالاي دهم ريگ ودا  نيز اشاراتی به ماجرای یَمه و یمی دارد. در اين سرود يمي از برادرش يَمه(جمشيد)درخواست همبستري براي داشتن فرزندي مي كند لیکن یَمه خواسته ی خواهرش را اجابت نمی کند. برخی معتقدند این عدم موافقت ، برساخته ی فرهنگ دینی است و در اصل روایت ، همبستری صورت پذیرفته است. در اين جا مختصري از گفتگوي طولاني اين دو را مي آوريم :

"- يمي : بگذار روح من و تو به يكديگر بپيوندد و چون شوهري مهربان همسرمن شو.

-  يمه : آيا بايد كاري كنيم كه هرگز نكرده ايم ؟ ما كه از تقوي سخن مي گوييم آيا اكنون از پليدي سخن گوييم؟

-  يمي : حتي خداوند زندگي بخش در رحم ، ما را همسر يكديگر ساخته است... عشق يمه بر من كه يمي هستم مسلط است تا بتوانم كنار او بر يك بستر بيارامم .

-  يمه : اما من اهل آن نيم . اي زيبا ! شوهر ديگري بجوي و بازوي خود را بالش همسر خويش ساز."(جلالي نائيني، 341:1372)

كتاب روايت پهلوي نيز مانند زامياديشت ، گناه جمشيد را گرفتاري در دام ديو دروج (دروغ)مي داند.در اين اثر دروغگويي و ادعاي خدايي از قول جمشيد چنين بيان شده است : «آب را من آفريدم، ماه را من آفريدم، ستاره را من آفريدم ،آسمان را من آفريدم...همه ي آفرينش را من آفريدم.»(ميرفخرايي1376: 31)

در خصوص اين عصيان جمشيد مورخاني چون : طبري،  بلعمي، مقدسي، ابن بلخي و ثعالبي همگي همان سخنان اوستا و متون پهلوی را به اشكال گوناگون تكرار كرده اند كه در اين جا فقط به ذكر روايت ابن بلخي بسنده مي كنيم :«جمشيد ادعاي خدايي كرد ...اول كسي كه بر وي خروج كرد برادرش(اسپيدور)بود؛ او را به نزديك درياي صين دريافت و بگرفت و به ارّه به دو نيم كرد.»(ابن بلخي ،105:1374)

2- جمشيد و هوم(سومَه) :

هوم در اوستا هئومه(Haoma) ودر ريگ ودا سومه(Soma ) نام گياهي است كه از آن شراب سکرآور هوم مي سازند که به عنوان فدیه ای مقدس تقدیم خدایان می شود.اين دو واژه در اصل يكي است چون طبق قاعده اي كلّي واج / ه/ درريگ ودا به/س/ بدل مي شود، مثل تبديل اهورا به اسورا. همچنین هوم در اوستا نام  الهه ی موکّل و نگهبان گیاه هوم است که در ريگ ودا به عنوان نام پروردگاري به کار رفته است .علاوه بر اين در اوستا هوم نام شخصي است كه بر فراز البرز قربانی می کند تا نذرش برای دستگیری افراسياب پذیرفته شود. به نظر می رسد این شراب آیینی قبل از آیین زرتشت هم رواج داشته است لیکن زردشت پیروانش را از کاربرد نادرست آن برحذر می دارد .ظاهرا یکی از این کاربردهای نادرست ، خوردن هوم بوده است برای مست شدن و سرپوش نهادن بر قوه ی عقل و رقّت نفس و در پی آن جنگ و خونریزی.   

در گاهان ، زرتشت جشن هاي جاهلانه ي ديويسنان را كه مست از هوم شده اند و در مراسم قربانی ، خون حيوانات بي گناه را به خدايان تقديم مي كنند محكوم مي كند . براساس ترجمه گاهان از هلموت  هومباخ ، ترجمه ی بند 14 از یسن 32 در این باب چنین است :

"کَوي ها"(در مراسم قرباني)جاي مي گيرند براي ياري"دروند" و براي ياري آن كسي که مخالفت کننده ی آتش را (هوم دوره ی ائوشه)برمي انگيزد با [اطاعت] فرمان. از این  سخنان زرتشت چنین استنباط می شود که او با نوشیدن و مصرف هوم به وسیله ی غیر معتقدان به آیینش مخالف است چون ایشان پس از مصرف هوم عنان اختیار را از کف می دهند و خون حیوانات بی گناه را می ریزند و دست به خشونت و بی رحمی می زنند .

  اما در جاهاي ديگر اوستا هميشه از هوم ستايش شده وحتي بخشي از يشت ها به نام هوم يشت به توضيح وستايش از هوم اختصاص يافته است. برابرآنچه در بند چهارم از يسناي نهم آمده زماني كه «هوم» بر زرتشت نمايان مي شود، زرتشت از او مي پرسد كه چه كسي براي نخستين بار در جهان خاكي تو را فشرد و پاداشش چه بود؟ و هوم در پاسخ مي گويد: «ويونگهان» و اين پاداش به او داده شد ، اين نيک بختي به او رسيد که او را پسري زاييده شد ، آن جمشيد دارنده رمه خوب(Huramag)، فرهمندترين در ميان مردمان زاييده شده و خورشيد سان نگران ، کسي که در شهرياري خود جانور و مردم را نمردني ساخت ... (پورداود ، 1387: 160)

در مينوي خرد درباره ي هوم چنين آمده است : « و هوم مرتب كننده ي مردگان در درياي"وروكَشَه"(Vourukaša)در ژرفترين جاي رسته است و99999فروهر پارسايان به نگهبانيش گماشته شده اند و"كر ماهي"پيوسته پيرامونش مي گردد و وزغ وحيوانات موذي ديگر را از آن باز مي دارد."(تفضلي، 81:1354)

در بندهشن ضمن تكرارموضوع  نگهباني كرماهي از هوم، جايگاه آن را در عمق درياي فراخكرد(=وروكشه)مي داند و نام ديگر آن هوم را گوكرن(gõkaran )مي خواند كه در انجام فرشگرد یا همان تجدید حیات و بازسازی واپسین به كار مي آيد زيرا بي مرگي را از آن فراهم مي كنند."(همان :143)

گفتيم كه شراب هوم با نام سومَه در ريگ ودا بسيار آمده است، «سومايي كه به عقاب مانند شده است.»(پورداوود،40:1347)همانگونه كه در اوستا اين نوشيدني با جمشيد پيوند خورده است در ريگ ودا نيز جاودانگي، قدرت، نشاط و... را از هوم طلب مي كنند. در سرود 113 ماندالاي نهم كه  به نام عصاره ي سومَه است چنين آمده :« در آن كشوري كه پسر"وي وسوان"پادشاه(ويونگهان)زندگي  مي كند مرا زندگي جاويد بخش ...»(جلالي نائيني، 35:1372)

يَمه در ريگ ودا  الهه و پادشاه سرزمين مردگان است. او به همراه"وروناي خدا"در آنجا بر نذور شادي مي كنند. يم داراي دو سگ چهارچشم قهوه اي رنگ ابلق است كه از فرزندان سرمايند و از محافظان آن سرزمين. در سرود 14 ماندالاي دهم ريگ ودا در اين باره چنين آمده است :« يَمه فرمانرواي كشور ارواح مردگان ...پسر"ويوسونت"و گردآورنده ي مردم. اي يَمه پادشاه!ما نذور را براي تو تقديم مي كنيم ...باشد كه امروز زندگي فرخنده به ما باز دهند تا آفتاب را ببينيم. براي ما شيره ي سوما را بفشار ... به سوي يم پادشاه اين نذر شيرين چون عسل را تقديم بنما.» (جلالي نائيني ،1372:ص 194- 198)ملاحظه می شود که در ريگ ودا هم سرودهاي بسياري در ستايش سوماست و در جاي جاي آن وصف اين نوشيدني و مراحل فشردن وآبگيري اين گياه كوهي و توسل به آن آمده است. با اين وصف، می توان  هوم را يكي از عناصر مشترك فرهنگ هند و ايراني دانست.

3-گفتگوي اهورا مزدا با جمشيد و بخشيدن هدایا به او و افزایش جهان :

درفرگرد دوم ونديداد در پاسخ سؤال زرتشت آمده است كه نخستين كسي كه اهورا مزدا با او سخن گفت جمشيد بود. اهورا مزدا پيامبري را به جمشيد پيشنهاد مي كند اما او نمي- پذيرد ولي پادشاهي و رهبري مردم و پرورش وافزايش جهان را قبول مي كند. او يك نگين زر [و به روايتي گاودم(سوورا)] و عصايي زرنشان (اشترا)به جمشيد مي دهد تا زماني كه رمه‌هاي آريايي زياد شدند و همه جا از گوسفند و گاو و مردم و توده هاي آتش سرخ لبريز شد با اشاره به زمين و به كمك همان نگين و عصا زمين را به طرف نيمروز(جنوب) فراخ كند. اين كار سه بار اتفاق مي افتد وفاصله ي هر بار سيصد سال است.(پورداوود،182:1347)

البته در ترجمه ی این روایت در مورد عصا و شمشير و همچنین نگین یا گاودم اختلاف وجود دارد. برخي هديه ي خداوند را عصا و برخي شمشير مي دانند؛ زماني كه فردوسي در شاهنامه جمشيد را«خداوند شمشير و گاه و نگين» مي‌خواند محتمل است که اشاره اي به اين شمشیر یا انگشتري داشت باشد.

 اصل اوستایی این دو کلمه ی مورد اختلاف یکی"اشترا"(Aštrā)است که به عصا ، چوب دستی ، شمشیر و یا تازیانه ترجمه شده است و دو دیگر سوورا"(Suwrā)که به نگین ، انگشتری و نفیر ترجمه شده است. بارتولومه آن را تیر زرّین ، دارمستتر مهر زرّین ، لومِل حلقه ی زرّین و بیلی هم آن را سیخک یا چوبی برای راندن چارپایان معرفی می کند."(کریستن سن، 1377 :302)مرحوم دکتر تفضلی در مقاله ای به نام"سوورای جمشید و سوورای ضحاک" به بیان این اختلاف نظرها پرداخته اند و نهایتا اشترا را به معنای تازیانه و سوورا را به معنی گاودم یا همان شیپورذکر کرده اند . ایشان معتقدند که کلمه ی سوورا در متون پهلوی به"سوراک اومند" یعنی سوراخ دار برگردانده شده است ؛ یعنی صفت جای موصوف را گرفته و به جای شیپور سوراخ دار فقط صفت سوراخ دار ذکر شده است . در این خصوص ایشان به ذکر روایتی از کتاب نهم دینکرد می پردازدکه اتفاقا با موضوع ما در این مقاله ارتباط مستقیم دارد زیرا علاوه بر این که شاهد مثالی است برای کلمه ی سوورا در معنای گاودم ، معلوم هم می کند که علاوه بر جمشید ، ضحاک هم دارای شیپوری بوده است و یا به عبارتی ضحاک پس از مغلوب ساختن جمشید گاودم اسرارآمیز او را هم تصاحب کرده و البته بر خلاف جمشید از آن در راه نادرست بهره می گیرد.

در کتاب مذکور(دینکرد)که بر اساس متون اوستایی تدوین شده درباره ی ضحاک چنین آمده است :"این نیز که چون به او آگاهی می رسید که به نظر می رسدکه کسی زن و خواسته ی شایسته ای دارد، وی(ضحّاک) او را با"سوراک اومند زرین"(به سوی خود)در می- کشید،آن بنده را  محکوم می کرد، به جای پنهانی ، به لانه ی(خویش)می آمد."(تفضلی ، 2535 :4)

در همین خصوص روایتی در کتاب "البدء و التاریخ" مقدسی ذکر شده است که در واکاوی عنصر اسطوره ای گاودم جمشید و مکالمه ی آن با عناصر مشابه شایان ذکر است :"و گفته اند که وی(ضحاک) فرمانروای هفت اقلیم بود و در همان جایی که نشسته بود هفت مشاره ساخته بود ، برای هر اقلیمی مشاره ای وآن عبارت بود از دمی زرین و هرگاه می خواست افسون خویش را به منظور واردکردن مرگ یا بلا یا گرسنگی به اقلیمی بفرستد درآن مشاره می دمید و به اندازه ی دمیدن وی ،آن اقلیم را آسیب می رسید و هر گاه در اقلیمی زنی زیبا یا ستوری فربه می یافت درآن مشاره می دمید و با افسون خویش آن را به سوی خویش می کشید."(همان)

مهرداد بهار هم با ترجمه ی سوورا به معنی نگین مخالفت می کند و معتقد است که سوورا را به هيچ وجه نمي توان نگين دانست."اگر بتوان سوررا را از ريشه ی"سو"(sav-*)به معني صدا کردن دانست ، با سوفار و نفيرکه روايات نيز آن را تاييد مي کنند، مشابهت دارد."(بهار،1376 :229)

"در بندهشن نیز سوورا صفت شاخ خرسه پای است ، لذا مترجمان پهلوی آن را ابزاری آوایی چون گاودم معنی کرده اند.در ادبیات ودایی نیز نشانی از ساز بادی جمشید است."(نقوی، 1379: 240)در ریگ ودا آمده است :"این نی خدایان است که می نوازد وآوازهای روحانی از هر سو شنیده می شود و به این محیط زیبایی خاص می دهد."(همان جا)در مهابهاراته هم ضمن توصیف شکوه جم یا همان یَمَه که یادآور توصیفات اوستا از"ورجمکرد"است ، درخصوص نواخته شدن موسیقی در پیشگاه یم، قهرمان نامیرا،چنین آمده است : "گَندَروَه های نامی بسیار و اَپسَرَه های بسیار، هربخشی ازآن سرا را با موسیقی ، هم با سازها و هم با نواها ، و با صدای خنده و رقص پر می کنند."(کریستن سن،1377 :26)"در روایات اسلامی هم از بوق یا کَرنای سلیمان سخن رفته است ؛ شیپوری بلند آواز، گوش نواز و شادمان کننده که سلیمان به وسیله ی آن کارگزارانش را آگاه می کرده است."(راشد محصل، 1380: 195)

به هر روی کلمات سوورا در اوستا ، سوراک اومند در دینکرد و مشاره در کتاب "البدء و التاریخ" مقدسی که به عنوان"منفخه من ذهب" یا شیپور زرّین توضیح داده شده است و نمودهای مختلف آن در ماجراهای جمشید، ضحاک ، سلیمان ، سوشیانت و اسرافیل همگی اشاره به یک عنصراساطیری واحد دارندکه همان گاودم یا شیپوری اسرارآمیز است که در روایات مختلف نمودهای گوناگون یافته است .

نكته ي ديگري كه ذكر آن در این بخش ضروریست اين است كه بر اساس نظریات هرمنوتیک فلسفی اولا پیش فهم ها و افق ذهنی خوانندگان در فهم موضوع موثرند و به قول گادامر(Hans Georg Gadamer) فهم محصول امتزاج افق های خواننده و متن است و ثانیا این پیش فهم ها و افق ها از منابع مختلفی تغذیه می شوند که مطالعه ی آثار قبلی و سنّت های خاص ادبی و...از آن جمله اند. همچنین بر اساس"تئوري دريافت"(Reception Theory) "آثار ادبی بر افق انتظارات موجود که از دانش و پیش فرض های جاری خواننده درباره ی ادبیات ساخته شده، دریافت می شود ."(Abrams,2009:305) مثلا در مورد ترجمه ي سوورا به نگين كه مورد قبول صاحب نظران امروزي نيست ، نمي توان پيشينه و افق ذهني اي را كه در مورد آن شكل گرفته است ، کاملا از ذهن ها و آثار زدود . طبیعتا به تبع اين مورد نمي توان مكالمه اي را كه بين كلمه ي سوورا (حتي با معناي نادرست نگين)با ساير عناصر متون و روايات گوناگون ايجاد شده است ناديده گرفت.

بعد از این تذکر و پس از بررسی هدایای الهی جمشید و معرفی برداشت های مختلف ازاین دو هدیه در روایات گوناگون ، نوبت به بررسی یکی از کاربردهای این ابزارها می رسد. در ابتدای این مبحث اشاره ای به یکی از این کاربردها که افزایش زمین بود کردیم . در روایت وندیداد ، این کار به وسیله ی جمشید و در سه بار و با فاصله ی سیصد سال صورت می پذیرد .

اما در روایت مَهابهاراتَه که کریستن سن آن را مربوط به دوره ی هند وایرانی و دوران "جم بودگی"(Yamatvam=Yamaisme)یا همان عصر بی مرگی می داند ،گسترش زمین توسط"ویشنو"یکی از خدایان سه گانه ی هندی انجام می شود. قسمت هايي از روايت مَهابهاراتَه از زبان لومَشَه(Lomasha)چنين نقل مي شود : "اي كودك در دوران تو زماني هراس انگيز در كرته يوگه(KartaYuga)وجود داشت كه خداي جاودانه و قديم وظايف"يَمَه"را به عهده گرفت. اي تو كه هرگز منحرف نمي شوي ، هنگامي كه خدايان به انجام دادن وظايف يَمَه پرداختند، هيچ آفريده اي نمي مرد در حالي كه زايش ها مطابق معمول بود . آن گاه پرندگان،ددان ،گاوان ،گوسفندان ،آهوان و جانوران گوشتخوار روي به افزايش نهادند...آن گاه نژاد بشر نيز هزاران و ده هزاران افزايش يافت...چون افزايش جمعيت چنان هراس انگيز شد، زمين كه از بار بي اندازه در رنج بود صد يوجَنَه (Yojana)فرو رفت…(كريستن سن،1377 :290) نهايتا زمين به شكايت از بار سنگين به پيشروخدايان شكايت مي برد و"ويشنوخداي" به شكل گرازي درمي آيد و زمین را به شکل اول آن برمی گرداند :

"...ناگهان به شكل گرازي درآمد كه يك دندان پيشين داشت و درخشندگيش افزون از اندازه بود و همچنان كه با چشمان قرمز تابان خود هراس برمي انگيخت و از برق فروزانش دود بيرون مي زد در آن ناحيه از نظر حجم آماسيدن گرفت...آن گاه زمين را با تنها دندان تابان خود برگرفته،آن را صد يوجنه بركشيد."(همان)می بینیم که در وندیداد سخن از افزایش زمین است در حالی که در مهابهاراته سخن از فرو رفتن زمین و سپس برگرداندن آن به شکل اولیه است .ظاهرا روایت وندیداد بیانگر توسعه ای خاص در گذشته ی قوم ایرانیست که"برخي اين گستردن زمين را معرف حركت قوم آريايي به سمت جنوب دانسته اند."(بهار، 16:1385)اما چه شده است که در روایت هندی ماجرای این توسعه ذکر نشده یا پنهان شده است موضوعیست که نیاز به واکاوی مستقل دارد. شاید جدا شدن قوم هند و ایرانی پس از مهاجرتشان و اختلافات عقیدتی و... برخی از دلایل این موضوع باشد. به عنوان مثال در بسیاری از موارد خدایان ایرانی پس از ورود به متون هندی تبدیل به دیو می شوند یا تنزّل مقام می یابند. جمشید خود نمونه ای برای این ادعاست .  

4- سرماي ملكوسان(=مركوشان) وساختن ورجمكرد :

در فرگرد دوم ونديداد و درادامه ي گفتگوي اهورامزدا با زرتشت درباره ي جمشيد و ماجراي اعطاي نگين و عصا(شمشير)به او، چنين مي خوانيم :

« در ايران ويج نامي در آنجايي كه رود " وه دائيتي" مشهور است ، آفريدگار اهورامزداي نام آور با ايزدان مينوي انجمني بياراست. جمشيد زيبا ، دارنده ي رمه ي خوب نيز با بهترين مردمان در همان جا انجمني بياراست.»(پورداوود،182:1347)

در اين انجمن اهورا مزدا جمشيد را از سرماي سختي كه خواهد آمد با خبر مي سازد و به او مي گويد كه باغي(= ور)بزرگ بسازد و درآن از همه ي جانداران و مردم سالم وتخم هاي گياهان وشعله هاي سرخ آتش جمع نمايد تا موقع بروز سرما نميرند و نسل بشر و جانوران باقي بماند. جمشيد(ييمه)از اهورا مزدا مي پرسد چگونه اين باغ را بسازم؟ او پاسخ مي‌دهد: اي جم زيبا ، پسر ويوهونت ، زمين را با پاشنه ي خود بكوب پس از آن با دستهاي خويش آن را بمال:

      بفرمود پس ديو ناپاك را                  به آب اندرآميختن خاك را

 هرآنچ از گل آمد چو بشناختند                            سبك خشت را كالبد ساختند

به سنگ وبه گچ ديو ديوار كرد                            نخست از برش هندسي كاركرد

(فردوسي، 1382: 41)

ورجمكرد باغي است با ديوارهاي بلند كه در زير درختان آن آبها روان است و در آن پرندگان در ميان مرغزارهاي ناميرا در پروازند. مردان و زنان برگزيده وبي عيب و نقص و زيباترين حيوانات و گياهان و خوشمزه ترين ميوه‌ها را در آن جا مي توان يافت. شعله هاي سرخ آتش با زبانه هاي خود بر زيبايي اين مناظر مي افزايند و از آتش دوستان ايراني دلربايي مي- كنند. روشنايي اين باغ تركيبي است از فروغ جاوداني و فروغ جهاني. باشندگان«ور» همگي ناميرا هستند و سال آنان چون روزي مي گذرد. از هر جفت انسان و حيوان در هر چهل سال يك بار فرزندي زاده مي شود. توصيفات فوق برگرفته ازهمان فرگرد دوم ونديداد است كه ناخودآگاه انسان را به ياد بهشت مي اندازد.

درنوشته هاي مختلف پهلوي از ورجمكرد و زمستان سختي كه در پيش است سخن به ميان آمده است .ساكنان"ور" به زندگي دراز و برخوردار خود مشغولند و جهان را پر ازآدميان   مي كنند تا اين كه زمستان هولناك «مركوشان»( Mahrkusan)آن را از جمعيت تهي مي سازد. مينوي خرد دوران بي مرگي را در  ورجمكرد ششصد(ودر نسخه اي ديگرسيصد)سال مي داند تا زماني كه«آن باران ملكوسان آيد، چنان كه در دين پيداست كه مردم و ديگرآفريدگان ديگر اورمزد خدا نابود شوند.آنگاه درِ آن  ورجمكرد گشاده شود ومردمان وگوسفندان وآفريدگان ديگر اورمزد از آن "ور"بيرون آيند.» (تفضلي ، 43:1354)در تعليقات كتاب مينوي خرد درباره ي اين زمستان هولناك چنين آمده است :«يكي از وقايع هزاره ي هوشيدر از موعودان مزديسنا كه از تخمه ي زرتشت در دوشيزه اي به نام"ناميگ پد"به عمل مي آيد و صاحب يكي از هزاره هاست)رسيدن ديو ملكوس جادوگر هفت ساله است. اوكه از تخمه ي"تور برادروش" (tur i bradarush)قاتل زرتشت است در سده ي چهارم يا پنجم يا به روايتي در پايان هزاره ي هوشيدر به جادويي ، سرما وباران ايجاد مي كند. هنگام رسيدن باران پيشوايان ديني به مردم توصيه مي كنند که آذوقه ذخيره كنند ...بي اعتقادان چنين نمي كنند سه سال باران مي بارد وسال چهارم هشت ماه پياپي برف مي بارد و بسياري از مردم وگوسفندان مي ميرند.سرانجام در زمستان چهارم به نفرين مزديسنان(به روايت دينكرد به وسيله ي  دهمان آفريد)ملكوس مي ميرد و اهالي از ورجمكرد بيرون مي آيند و نسلشان افزايش مي يابد.»(تفضلي، 89:1354)

جايگاه «ور» در ايرانويچ(سرزمين كهن اساطيري ايران) و در زير زمين است                  ( همان:80)« اما بند هشن( فصل 29، بند 14)«ور» را در ميان پارس در "سرووا"(Sruvā) و در زيركوه"جمگان"(Jamagān) ياد مي كند.»(كريستن سن ،312:1377)

با توجه به پيوند جمشيد با روشني و نور و صفت او كه"خورشيد سان نگران"است ، به نظر مي رسد كه جمشيد را بتوان نمادي از تابستان و ضحاك را نماد زمستان به حساب آورد و بدين اعتبار مي توان ماجراي سرما وتوفان مركوسان و مقابله ي جمشيد را  با آن نيز ، نمادي از زمستان وخورشيد و مبارزه ي هرساله ي آن دو به حساب آورد.

5- جمشيد و ماجراي درآوردن پيمان از شكم ديو و عوض نكردن گوسفند با پيل :

در مينوي خرد پس از وصف خدمات جمشيد و ماجراي ورجمكرد ، کار مهم دیگر جمشید را چنین وصف می کند :« و سوم اين كه پيمان گيتي را كه آن نادان بدكار بلعيده بود از شكمش بازآورد و چهارم اين كه گوسفند را در عوض پيل به ديوان نداد.»( تفضلي ، 3:1354)

 نكا تي كه در اين ماجرا قابل توجه است يكي پيمان نامه اي است كه اهريمن بلعيده و به دوزخ برده است. درباره ي اين پيمان اشاراتي در رساله ي"ماه فروردين روز خرداد"، ايادگار جاماسبيگ وآثارالباقيه وجود دارد اما دينكرد توضيح روشنتري از آن داده است :"پيش از آمدن جمشيد به سلطنت بر اثر غارت ديوان،آسن خرد(خرد غريزي)در ميان مردم نزار و وَرَن (شهوت =waran) غالب بود. پيمان(=اعتدال)كه منشعب از آسن خرد ايزدي است در اثر افراط و تفريطِ منشعب از وَرَن ديوي از ميان رفته بود. جم چاره ي(=رهايي)پيمان آسن خردي ايزدي را از افراط و تفريط وَرَني ديوي نگريست(چاره جويي كرد)."( تفضلي، 124:1354)                         مي بينيم كه جامعه دچار افراط در شهوت شده وخرد را رها كرده است وخلاصي پيمان از چنگ ديوان كه در اين ماجرا به جمشيد منسوب است ، همان برقراري اعتدال است ؛ اعتدال و ميانه روي ؛ همان صفتي كه روزگار جمشيد بدان منسوب است.

بلعيدن و اوباريدن ديوان نيز عنصري پربسامد در اساطير است. اهريمن در اين جا پيمان را بلعيده و در داستان ديگري كه ذكرش بي مناسبت نيست تهمورث را مي بلعد؛ تهمورث زيناوندي كه سي سال بر اهريمن سواري مي كرده است.

"در روايات فارسي داراب هرمزديار آمده است كه اهرمن با تطميع و فريبِ زن تهمورث به نقطه ضعف تهمورث كه همان مستولي شدن ترس در سرازيري البرز  بر اوست پي مي برد . او تهمورث را در اين سرازيري به زمين مي زند و مي بلعد .سروش خبر مرگ تهمورث را به برادرش جمشيد مي رساند و چاره ي بيرون آوردن تهمورث را در سرودخواني مي داند زيرا اهريمن شيفته ي سرود و غلامبارگي است. جمشيد با اين شيوه اهريمن را به سوي خويش مي كشاند و به او پيشنهاد لواط مي دهد زماني كه اهرمن پشت مي كند او تهمورث را بيرون مي كشد و خود مي گريزد."( تفضلي، 118:1354)در اين ماجرا دو عنصر: سرودخواني جمشيد و شيفتگي اهرمن به سرود و شادي جالب توجه است. در داستان هاي يهود و سپس اسلام ، سرودخواني به داوود منسوب است و علاقه ي جنيان و ديوها به بزم و پايكوبي در بسياري ازداستان ها و همچنین فرهنگ عاميانه به چشم مي خورد.

عنصر ديگر اساطيري در اين ماجرا گوسفند است. در روايات پهلوي  در اين باره آمده است كه :«وقتي ديوان به مردمان گفتند كه گوسفند را بكشيد تا ما به شما پيل بدهيم كه سودمند است و او را نگهباني لازم نيست مردمان گفتند كه آن را تنها به اجازه جمشيد مي كشيم وكردند(ظاهرا:اجازه خواستند)و جمشيد در مورد نكشتن مردم گوسفند را و نگرفتن پيل را از آنان با ديوان مجادله كرد به طوري كه ديوان شكست خوردند وآنان را ميرنده وسزاوار عقوبت ساخت.»(تفضلي ،125:1354) اگر چه از جزئيات بيشتر اين داستان اطلاع بيشتري حاصل نشد اما آن چه از اين داستان مورد نظر ماست عنصر گوسفند است . مي دانيم كه واژه ي گوسفند يا گوسپند از دو جزء گئو و سپنت تشكيل شده گئو همان گاو و سپنت به معني مقدس. اين واژه به معناي اعم به چارپايان اهلي اطلاق مي شده است اما مقدس بودن برخي از حيوانات همان عنصر اسطوره اي است كه ما در پي آنيم ، همانگونه كه ناقه ي صالح مقدس است و نبايد بدان گزندي برسد و همانگونه كه گاو دربرخي از آيين هاي هندي چنين است ؛گوسفند(گئوسپند) هم در اين داستان قابل تعويض باحيوان ديگري نيست.

 

عناصر مكالمه ايدر اسطوره ي جمشيد:

در اين مجال سعي براين بود كه عناصر گوناگون اسطوره ي جمشيد را درخلال روايات مختلف بيابيم و فهرست كنيم . با نگاهي به اين عناصر متوجه شباهت هايي  بين اين عناصر با هم و با برخي عناصر اساطير ديگر مي شويم. در زندگي اين شخصيت اساطيري وقايعي وجود دارد كه گاه عين آن يا شبيه به آن را مي توان در سرگذشت ساير قهرمانان اساطير مشاهده كرد يا بخشهايي از عناصر اين اسطوره با عناصرساير اساطير همنوايي مي يابند و يا به اشكال گوناگون به شعر و ادبيات يا فرهنگ عامه راه مي يابند كه مكالمه اي چند سويه را بين اسطوره، متون ادبي و خوانندگان اين آثارايجاد مي كنند و اين ارتباطات ، خود مؤيّد وجود منطق مكالمه و گاه وضعيت بينامتني اين عناصر است . اهم اين وقايع و همنوايي ها به شرح زير می باشد:

- عنصر مشترك هوم آن نوشيدني مرگ زداي در فرهنگ ايراني و هندي و بسامد بالاي اين عنصر در روايات گوناگون  اسطوره ي جمشيد و وجود منطق مكالمه در صفت بي مرگي اين شراب با دوره ي جمشيد كه روزگار بي مرگي است و ارتباط آن با "يَمَه" كه پادشاه سرزمين مردگان است ، سرزميني كه باشندگان آن عمر جاويد دارند، یعنی همان چیزی که قبل از مرگ از هوم طلب می کرده اند .

- جمشيد پسر ويوهونت(=ويونگهان)است ، همان کسی كه اولين بار عصاره ی هوم را گرفته و شراب هوم مي سازد . اين عنصر اسطوره اي(= ارتباط جمشيد با شراب) وارد ادبيات فارسي نيز شده است . مواردي چون كشف شراب در روزگار جمشيد، بسامد تركيب "جام جم" در شعر فارسي كه عملكردي چون جام كيخسرو دارد نيز از موارد ديگر مكالمه ي اسطوره ي جمشيد است با ساير متون .

- از طرفي مينوي خرد هوم را مرتب كننده ي مردگان مي داند وجمشيد هم در ريگ ودا چنين وظيفه اي دارد .همچنين اين نوشيدني در ريگ ودا به عقاب مانند مي شود"(پورداوود، 40:1347)در اوستا نيز فرّه هايي كه از جمشيد جدا مي شوند به پيكر مرغي(وارَغنه یا همان باز) درآمده اند.

- جمشيد درنقش پادشاه سرزمين ارواح دو دستيار خشمگين دارد؛ دو سگ قهوه اي كه ارواح را خشمگينانه مي پايند. امروزه نیز در فرهنگ ما گاه افراد سختگير شداد وغلاظ به سگ در جهنم تشبيه مي شوند، جهنمي كه خود بخشي از سرزمين ارواح است.

- از موارد ديگر اين ديالوگ بين اسطوره اي شباهت هايي است كه بين اسطوره ي جمشيد و داستان سليمان نبي وجود دارد كه گاه منشا آن را ورود برخي از عناصر آيين مزديسنا به آيين يهود و كتاب تلمود مي دانند . مواردي نظير: نگين جمشيد و انگشتري سليمان كه هر دو منشا و اثر ماوراء طبيعي دارند. همچنين هر دو ديوان را در اموري چون خانه سازي، غواصي و امور خارق العاده به كارمي گيرند.علاوه براين هردو داراي تختي مرصعند كه به وسيله ي ديوان به هوا بلند مي شود. وهر دو بر مرغان تسلط دارند. باری « به علت وجود پاره ای مشابهت ها از قبیل تخت و نگین و فرمانبرداری دیو و مرغ و پری و اطاعت دیوان و بادها و جز آن ، که هم به سلیمان نسبت یافته و هم به جمشید، سرگذشت آن دو به هم آمیخته و این آمیزش در شعر بسیاری از شعرا مانند امیر معزی، خاقانی، مسعود سعد و حتی حافظ، به وضوح نیز راه یافته است. فارس(مرکز حکومت جمشید)درروایات تختگاه سلیمان و پادشاهان آن وارث ملک سلیمان نامیده شده اند.»(یاحقی،1388: 294)اگر چه بيشترين شباهت و به تبع آن بيشترين مكالمه بين اسطوره ي جمشيد با داستان سليمان برقرار است اما نمي توان برخي عناصر مشترك اسطوره ي جمشيد را با ساير داستان ها نديده گرفت، از جمله :

- عنصر نرم شدن آهن براي جمشيد و ساختن زره و ابزار جنگي و شباهت آن با داستان داوود نبي(ع) .

-  به دو نيم شدن جمشيد با ارّه و شباهت آن با مرگ زكريا(ابراهيم ابن منصور، 272:1340) وهچنين با مرگ اشعياي نبي به دست قوم يهود.(بلعمي ،638:1353)

- رابطۀ جمشید با خضر: « در ادب فارسی اساطیر مربوط به جام جم با روایات راجع به خضر رابطه پیدا کرده و این رابطه یا ناشی از ارتباطی است که میان اسکندر و داستانهای مربوط به او یا جام جم از یک سو و با خضراز سوی دیگر موجود است و یا به دلیل ارتباط آب حیات با جام جم از یک طرف و با خضر از طرف دیگر » (یاحقی، 1388: 294).

- مكالمه ي اهورا مزدا با جمشيد و زرتشت و شباهت آن با كليم اللهي موسي و همچنين عنصر عصاي جمشيد و عصاي موسي .

- شباهت لفظی واژه ي اوستايي"سوورا"به معناي گاودم یا شیپوركه اهورا مزدا به جمشيد مي دهد و "صور"كه اسرافیل با دميدن در آن ، زندگان را مي ميراند ومردگان را بيدار مي كند و ارتباط آن با پادشاهي جم در سرزمين ارواح. جالب است كه در سرزمين ارواح و در محضر خدايان نيز ني نواخته مي شود و سرود مي خوانند و جمشيد نيزدر روايت مينوي خرد براي به دام انداختن اهريمن سرود مي خواند و شادي مي کند.همچنین علاوه بر جمشید و اصرافیل که دارای شیپور و صور هستند، سوشیانت موعود نیز دارای چنین ابزاری است و ضحاک نیز سوراک اومندی زرین دارد. شاید بتوان گفت که بلند ترین صدای موجود در میان همنوایی های عناصر این اسطوره ، همین صدای نی ها و شیپورها و کرناهایند که با صوت دلنشینشان بر زیبایی فضای مثالی اساطیر می افزایند.

- از ديگر موارد منطق مكالمه در اسطوره ي جمشيد ارتباط و شباهت فراوان باغ جمشيد است ، كه درآن جمشيد انواع جفت هاي موجودات را از سرما و آب شدن برف محافظت مي كند، با داستان نوح كه او هم اين وظيفه را دركشتي خود انجام  مي دهد. همچنين جمشيد را نماد خورشيد دانستيم؛ خورشيدي كه با گرماي خود سرماي زمستان را به اعتدال بهاري مي كشاند و اين مي تواند اشاره اي باشد به برگرداندن پيمان اعتدال به وسيله ي جمشيد؛ همان پيمان نامه اي كه اهريمن بلعيده و به دوزخ برده بود. اگر چه از منظري ديگر اين ايجاد اعتدال ربيعي  وبرگرداندن پيمان نامه ي اعتدال، مكالمه اي دارند با دوران كاميابي وبيمرگي سيصد ساله ي جمشيد(جم بودگی)كه با مركوشان بيداد ضحاكي خاتمه مي يابد.

- مورد ديگر، شباهت جم  و خواهرش جميك است با مشي و مشيانه(=مهلي و مهليانه يا مهري و مهريانه)كه براساس روايت بندهشن از ريواسي مي رويند و نخستين زوج بشربه حساب             مي آيند؛ ريواسي كه تخمه ي اصلي آن از صلب كيومرث است.(دادگي، 81:1369)از ديگرسو جم و خواهرش جميك با آدم وحواي خلقت در اساطير سامي و روایات اسلامی شباهت دارند. پس از اين مكالمه ي سه جانبه بين عناصر يادشده ، نوبت به شباهتي لفظي دراين باره مي رسد. "مشي در اوستايي به معناي فناپذير و درگذشتني است كه همان نوع بشر است. از طرفي بين اين واژه و مشياه(مسيح)كه آخرين روح انساني است با يَمه در ريگ ودا كه اولين انسان مرده و بالتبع پادشاه عالم ارواح است ارتباطي چند جانبه ايجاد مي شود."(پورداود،1348 : 69)علاوه بر این هبوط آدم(ع)و مصایبی که او و حوّا پس از فرود آمدن به زمین تحمل می کنند یادآور هبوط تدریجی جمشید از عزّت ، جدا شدن فرّه های سه گانه از او و مصایب او و خواهرش جمی درحین فرار است ؛ همچنان که روزگار ناز و نعمت آدم وحوّا در بهشت ، تداعی کننده ی دوران اعتدال و بی مرگی جمشید است.در این مورد شباهت ها فراوان است و بی نیاز از برشمردن یک به یک ، زیرا که این دو(جم وجمی و آدم و حوّا)هر دو کهن الگوهایی از نخستین زوج خلقتند.  

 نتيجه :

با توجه به شباهت ها و عناصر همگونی که در روایت های مربوط به اسطوره ی جمشید در شاهنامه ی فردوسی و متون اوستایی، پهلوی و هند و ایرانی وجود دارد و باعنایت به آمیختگی و همانندی این عناصر با برخی از شخصیتها و روایت های سامی نظریه ی « منطق مکالمه » یا       « مکالمه گری » باختین و نظريه ي استروس در اين باب تایید می گردد و نشان می دهد که اسطوره ی جمشید با دیگر متون پیش و پس از خود ، چه هند و ایرانی و چه سامی ، ارتباطی دو سویه و تنگاتنگ دارد.

البته پذيرش مكالمه ي عناصر اساطير به معناي ناديده انگاشتن اقتباسات متون هم اصل نيست بلكه همان گونه كه قبلا اشاره شد يكي از اين موارد در خصوص اسطوره ي جمشيد مي- تواند ورود عناصر آيين مزديسنا به آثار يهودي و من جمله تلمود باشدكه ردگيري مواردي از اين دست خود مجالي مستقل مي طلبد. ليكن نبايد از نظر دور داشت كه چنين كاري آن هم در حوزه ي اساطير كه بين تاريخ و تخيل و واقعيت و آرزو معلّق است ، كار آساني نيست . با اين حال و حتي با تصور وجود روايات هم اصل با توجه به آن چه از تئوری دریافت و تاثیر افق و پیش فهم ها بر فهم گفتیم ، نمي  توان منكر ايجاد مكالمه ي بين اساطير و عناصرگوناگون آن شد ؛ مكالمه اي كه در اين مختصر بين عناصر اسطوره ي جمشيد با هم و با عناصر ساير اساطير شاهد آن بوديم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كتاب نامه :

 

1- قرآن کریم.

2- آلن ، گراهام.(1380). بينامتنيت. ترجمه ي پيام يزدانجو، تهران : نشرمركز.

3- ابن بلخي.( 1374). فارسنامه. به كوشش منصور رستگار فسايي، شيراز: بنياد فارس شناسي.

4- ابواسحاق ابراهيم بن منصور.(1340). قصص الانبيا. به كوشش حبيب يغمايي، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب.

5- احمدي، بابك.(1381). ساختار و هرمنوتيك. تهران : نشرگام نو.

6_____، ___.(1384). ساختار و تاويل متن.تهران: نشر مركز.

7- استروس ، لوي و ديگران.(1377). جهان اسطوره شناسي . ترجمه ي جلال ستاري ، تهران : نشر مركز.

8- اسلامي ندوشن ، محمدعلي.(1372).داستان داستان ها . تهران : نشرآثار.

9- الياده، ميرچا.(1386). چشم اندازهاي اسطوره. ترجمه ي جلال ستاري ، تهران: انتشارات توس.

10- بلعمي، ابوعلي.(1353). تاريخ بلعمي.تصحيح محمدتقي بهار، به كوشش محمدپروين گنابادي، تهران: نشرزوار.

11- بهار، مهرداد.(1376). پژوهشي در اساطير ايران.چاپ دوم . تهران : انتشارات آگاه .

12- ___، ___.( 1385).جستاري در فرهنگ ايران. تهران: نشر اسطوره.

13- پورداود، ابراهيم. (1347) .يشت ها. تهران:  طهوري.

14-_____،____.(1387).يسنا. چاپ دوم ، تهران : انتشارات اساطير.

15- تفضلي، احمد. (1354). مينوي خرد. تهران : انتشارات بنيادفرهنگ ايران .

16- ____،___.(1355)." سوورای جمشید و سوورای ضحاک ".تفضلی ، احمد. مجله ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران .ش4 ،سال23 .صص48-50 .

17- جلالي نائيني ، محمدرضا. ( 1372). ريگ ودا. تهران : نشر نقره .

18- داد، سيما.( 1375). فرهنگ اصطلاحات ادبي. تهران : انتشارات مرواريد .

19- دادگي، فرنبغ.(1369). بندهشن. گزارش مهردادبهار، تهران: انتشارات توس.

20- دادور، ابوالقاسم ومنصوري، الهام.( 1385). درآمدي بر اسطوره ها و نمادهاي ايران و هند در عهدباستان. تهران : انتشارات كلهر ودانشگاه الزهرا .

21- راشد محصل ، محمدرضا.(1385). پرتوهایی از قرآن و حدیث در ادب فارسی.  مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی .

22- رستگار فسایی ، منصور. (1369). فرهنگ نامهای شاهنامه.تهران: موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

23 - سركاراتي، بهمن.(1378). سايه هاي شكارشده. تهران : نشرقطره.

24- شايگان، داريوش.(1371). بت هاي ذهني و خاطره ي ازلي. تهران: انتشارات اميركبير.

25- شايگان فر، حميدرضا .(1384). نقد ادبي .  تهران : انتشارات دستان . 

26- فردوسي، حكيم ابوالقاسم.(1382).  شاهنامه . به كوشش سعيد حميديان ، تهران:  نشرقطره.

27-کریستن سن ، آرتور.(1377).نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایرانیان.ترجمه و تحقیق ژاله ی آموزگار و احمد تفضلی .تهران : نشر چشمه .

28- ميرفخرايي،  مهشيد.( 1376). روايت پهلوي. تهران : موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي.

29- نقوي، نقيب.( 1379). «افسانه ي جم » : زدفتر نبشته گه باستان. به كوشش گروه رجال و مفاخر مركز خراسان شناسي، مشهد: انتشارات آستان قدس.

30- واحددوست، مهوش.(1379). نهادينه هاي اسطوره اي درشاهنامه ي فردوسي. تهران : نشر سروش.

31 – یاحقی، محمد جعفر.( 1388).  فرهنگ اساطیر و داستان واره ها در ادبیات فارسی. چاپ دوم.تهران: انتشارات فرهنگ معاصر.

-Helmut,Humbach & Pallan,Ichaporia.(1994).The Heritage of Zarathushtra a new translation of his gathas .Heidelberg .

-Abrams , M . H . (2009). A Glossary of Literary Terms . Ninth Edition .USA : Wadsworth Cengage Learning .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:19  توسط علی اکبر رضادوست | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از نظرگاه است ای مغز وجود!
اختلاف مؤمن و گبر و جهود
(مثنوی جناب مولانا)

در باب نویسنده :

تحصیلات : رشته زبان و ادبیات فارسی

کارشناسی : دانشکده ادبیات دکتر علی شریعتی دانشگاه فردوسی مشهد(پایان : 1374)
کارشناسی ارشد : دانشگاه بیرجند، پایان نامه : مثنوی و هرمنوتیک(دفاع : 1388)
دکتری : دانشگاه تهران، رساله : هرمنوتیک تطبیقی مولانا و آگوستین(دفاع : 1393)

خوانندۀ گرامی
نوشته های این وبلاگ حاصل دیدگاه ها و برداشتهای شخصی من است که از پیشینۀ مطالعاتی، افق ذهنی، و نهایتاً زیست جهان من نشأت گرفته و ممکن است با نظرات شما یکسان نباشد.
من آموخته ام در هنگام بحث و گفتگو، دو طرف باید بپذیرند که حقیقت در مشت هیچکدامشان نیست(آگوستین) پس تعصّبی نسبت به نظرگاهم ندارم و خوشحال می شوم با گفتگو نظریاتمان را اصلاح کنیم و
برای این هدف تا امروز بهتر از گفتگو نیافته ام که بتواند اختلافات و برداشت های نادرست یا متفاوت را فرو کاهد پس بیایید در تمام زندگیمان به جای پیشداوری و متهم ساختن هم، حرف بزنیم تازه اگر پس از این به نتیجه نرسیدیم قول بدهیم به عقیدۀ همدیگر احترام بگذاریم و سعی کنیم با احترام به قوانین و چهارچوب های موجود مورد قبول اکثریت (و با احترام به اقلیّت) اندیشه ها و باورهایمان به تزاحم نینجامد.
مطمئنم دوستی ها ارزش بیشتری از جانبداری هایمان دارد. ما قبل از اینکه به فلان فکر و بهمان اندیشه متمایل باشیم انسانیم و همگی در یک کشتی به نام ایران به سر می بریم که نمی خواهیم مثل برخی از همسایگانمان شود.
با این حال هرمنوتیک به عنوان فهم شناسی و حتّی در نوع روشی آن، قواعدی نیست که صرفاً با آموختن آن از بدفهمی برهیم؛ در هرمنوتیک قدسی مولانا و آگوستین فهم مستلزم تغییری وجودیست که با ایمان و تزکیه و اخلاق میسّر است :

چشم ها و گوش ها را بسته اند
جز مر آنها را که از خود رسته اند
جز عنایت که گشاید چشم را
جز محبت که نشاند خشم را
جهد بی توفیق خود کس را مباد
در جهان ، و الله اعلم بالسداد
(مثنوی جناب مولوی)

پیوندهای روزانه
کتابخانه دیجیتال
ویکی پدیا(تند شناخت)
دایره المعارف بریتانیکا
گتابخانه کنگره امریکا
کتابخانه دیجیتالی نور
نور مگز(پایگاه مجلات تخصصی)
صوفیسم(دانلود کتب عرفانی)
پژوهشگاه حوزه و دانشگاه
پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش
بنیاد حکمت اسلامی صدرا
مرکز پژوهش های مجلس
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
پرتال جامع علوم انسانی
خانه کتاب
پژوهشگاه علوم و فن آوری ایران(ایران داک)
شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی
دایره المعارف بزرگ اسلامی(20ج تا حرف ح)
جستجوی مجلات و مقالات نمایه شده
پایگاه مقالات علمی جهاد دانشگاهی(اس آی دی)
وب دانشجویی
فرارو
دانلود آلبوم کامل شهرام ناظری
گروه ادبیات آمپ نیشابور
آفتاب در زنجیر
فیس بوک خودم
جستار آشوری
مرکز زلزله نگاری دانشگاه تهران
دکتر فتوحی
دکتر کاووس حسنلی
دانشگاه فردوسی مشهد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM