تو را پادشاهی نه اندر خور است/همه کارت از یکدگر بدتر است
ان شاء الله
ان شاء الله
معنای جملات عربی که عنوان پست جدیدم است چنین است : چیزی را حفظ کردی و بدست آوردی و در عین حال چیزهای زیادی از کفت رفت.
مصداقهای این حقیقت پر تکرار در زندگی کم نیست مثلا درس میخوانیم و به مدارک عالی میرسیم لیکن جوانی و پول و ... را از کف میدهیم یا بالعکس .
اما اینجا منظور دیگری داشتم و آن این که این سخن زیبا را جور دیگری هم میشود به کار برد :
چیزی را حفظ نکردی و به دلیل حفظ نکردن آن یک چیز چیزهای زیادی از کفت رفت .
برای این نوع مشخص از کاربرد سخن مذکور مصداق مشخصی در ذهن دارم که به عنوان مشتی از خروار نقل میکنم :
در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی آموزش و پرورش وقت در هیات دولت طرحی را مطرح کرده بود که متاسفانه با استقبال فرهنگیان(!) مواجه نشد و آن این که مدیران مدارس را خود معلمان انتخاب کنند و به تبع آن مدیران مدارس مدیران شهرستان را و... الی آخر تا برسد به وزیر و اگر این طرح خوب بود و جا افتاد به سایر ادارات هم تسری یابد.
در آن ایام من به عنوان یکی از فعالان مستقل صنفی(واژه مستقل عدم ارتباط تشکیلاتی مرا با انجمن صنفی شهرستان که به نحوی منصوب بود و نه منتخب میرساند)نهایت تلاشم را برای تبیین این طرح خوب کردم و به قول یکی از برادران مسؤل آن زمان که مرا لیدر میخواند نهایت لیدری را به خرج داده بودم و گلویم را پاره کرده بودم که رسیدن به دموکراسی از همین مسیرها میگذرد و خاتمی راه را خوب فهمیده است که بر جا انداختن شوراها و تاسیس نهادهای از پایین به بالا تاکید دارد ...
ولی حیف آن قدر که دوستان در پی اضافه شدن حقوق و استخدام فرزندشان به جای خودشان و گرفتن دو مرغ به جای یکی بودند در پی اینجور مسایل نبودند .
حتی بسیاری از مسؤلین اصلاحات که سکاندار بودند روشنفکری را در پوشیدن نیم آستین میدیدند همان گونه که طرف مقابل اصولگرایی را در طول ریش و بستن آخرین دکمه پیراهن .
بگذریم حرفمان این بود که آزادی راهی دشوار دارد که گاه در آن یک روشنگری و تصمیم درست بهتر است از دادن هزینه های سنگین و گاه بی نتیجه ...
درود
از : شمس پرنده یا کرسی آزاداندیشی جدید
به : دوستان عزیزم که چندی به این صفحه سر زدند و مطلب جدیدی ندیدند
چندی بود به دلایلی چند از جمله مشغولیت معیشت ، خانه به دوشی و...
نتوانستم مطلب جدیدی تقدیم کنم لیکن این بار با دست پر آمده ام یعنی با
فکری بکر !
و آن تاسیس یا بهتر بگویم تغییر کاربری فصلی شمس پرنده به کرسی
آزاداندیشی بود...
مگر نه این که بالاترین مقام عالی این کشور بارها بر لزوم چنین کرسی
هایی تاکید کرده اند و ما هم از هر حیث خود را برای این دکان داری مناسب
دیدیم اولا سالهاست دانشجوییم و الان هم دانشجوی دکتری هستیم آن
هم در دانشگاهی که مرکز و کرسی هر تغییر و تبدیلی بوده و البته هست
دانشگاه تهران را میگوییم که با سر در نمادینش سمبل دانشگاهی کشور
به حساب می آید و البته به قول دوستان دانشجویم پنجاه تومانی ! و به قول
برادر نیروی انتظامی که پارسال۱۶ آذر جلو مرا برای ورود از در اصلی گرفت
و گفت از در ۱۶آذر داخل شو و زمانی که پرسیدم چرا؟ گفت آمده ایم پنجاه
تومنی را گِل بگیریم ! و من هم به ایشان گفتم خیلی ها قبل از شما هم ،
چنین خیالاتی داشتند و نتوانستند اخوی! و هر دو با خنده از هم جدا شدیم
ولی نتیجه این شد که راه من ۲ کیلومتری دورتر شد ...
عجیب است الان به این صرافت می افتم که چرا در ۱۶ آذر یعنی روز
دانشجو نتوانستم از در نمادین وارد دانشگاه شوم و چرا به جای گِل گُل به
کار نبردند؟ شاید به دلیل برهان قاطع !!
اما بعد...
سعی کردم کرسی آزاداندیشی را از همین آغاز به کار اندازم .
دلایل دیگرم برای صلاحیت این دکانداری به غیر از دانشجویی و معلمی ،
باشد تا بعد اگر عمری بود و اگر دُکان مُکان و کاسه کوزه امان به هم نخورد. ان شا الله