دعوت های خوب و تخصصی در همایش روز خیام نیشابوری نوید بخش روزهای بهتر

دعوت های خوب و تخصصی در همایش روز خیام نیشابوری نوید بخش روزهای بهتر:
حکیم  عمر خیام نیشابوری ، فیلسوف، اخترشناس و ریاضی‌دان شهیر ایرانی اگر چه متعلق به قرون پنجم و ششم هجری قمری است که در 87 سالگی در زادگاهش نیشابور و به روایتی پس از نماز و غور در مبحث "واحد و کثیر" به وحدت رسیده است اما به واقع هم فرزند راستین زمانۀ خویش است  و هم فرزند اندیشه های بی زمانی و بی مکانی. همان کسی که در روزگار خودش و در "هستی و زمانش" شهرتی داشت از نوع علمی و امروز شهرتی از نوع ادبی که مدیون رباعیات شبهه ناک و سئوال برانگیز اوست که جستجوگر چونی "الکون" یا هستی است در فضای مه آلود و لذت بخش ابهام که به ترجمه و تفسیر فیتزجرالد از جغرافیای شکرین فارسی نیز درگذشته است.
سخن در باب او بسیار است اما همین بس که او همچون اندیشۀ قدیمی رایج در طب و حکمت زمانه اش اهل "تعادل" است. از سویی دم از "الکون و تکلیف" می زند و از سویی کفّۀ "حقوق" را که در زمانه اش سخنی از آن نیست رندانه مراعات می دارد و "داد" خود از غنیمت شمردن "دم" می جوید. جُستنی که هر بخشش گمشدۀ روزگاری است: روزگاری که گاه پشت بر زین "تکلیف مداری" دارد و حقوق را به هیچ می انگارد و روزگاری نیز همه "حق" می جوید و از تکالیفش یاد نمی کند. اما بعد...
در کنار نقد همیشگی و "گفتگو" که بدان اعتقاد دارم امروز از یکی از میزبانان مراسم روز خیام در دانشگاه نشابور تشکر کرده و تأثیر نقدها را به ایشان یادآور شدم. ورود به بحر ادبیات مثل هر موضوع مشابهی از دو منظر و بر پهلویی از زورق فرم و معنا یا ظاهر و باطن می تواند باشد.
دعوت دو متخصص یکی کسی که از طریق یک کار روشمند و  مطابق ذوق اهالی فرم به رباعیات خیام پرداخته و یکی استادی که با عالم معنا و تطورات آن در طول زمان از نگاه فلسفی نظر دارد و از این منظر به ادبیات می نگرد مکمل هم است و جلب نظر نگارنده را نمود.
در سویۀ کار فرمی و از نوع تصحیح و تنقیح متن، دعوت آقای میرافضلی یکی از دعوت های کارشناسانه این همایش  است. می دانیم رباعیات خیام دارای نسخه خطی قدیمی معتبر و نزدیک به زمان شاعر نیست. رباعیات کنونی که از عطار می شناسیم سوای منسوبات فراوان، همان هاست که در آثار کسانی چون فخر رازی، نجم دایه و دیگر پسینیان وی آمده است. آقای میرافضلی مؤلف کتاب "رباعیات خیام در منابع کهن" یکی از کسانی است که با شیوه ای دانشگاهی و روشمند ردّ رباعیات خیام را در آثار پس از او دنبال کرده و در پنج بخش کتابش به نسخ خطی ابیات مذکور، نسخ منسوبات و... پرداخته است.
استاد ارزشمند دیگر این همایش جناب دکتر نصرالله پورجوادی است که از اهالی فلسفه و معناست که در حوزۀ ادبیات در پی سیر معنا در طول زمان و تأثیر و تأثر آن در آثار دیگران و من جمله شعراست. از نظرگاه اهالی معنا چون پورجوادی ، لب لباب و ته حرف هر کسی است که مهم است. اینکه ته مثنوی چیست؟ ته حرف حافظ کدام است و از همه مهمتر اینکه برای امروز روز ما چه دارد؟
به نظر می رسد ته سخن خیام را نمی توان  حتی در آثار فلسفی او چون "کون و تکلیف" جُست. کون و تکلیف اندیشۀ خیام را به اعتباری و به سبک هیدگری می توان "هستی و زمان" خیام نامید که البته به شکل طبیعی تری در رباعیات او بازتاب یافته است. هستی ما همین زمان حال است که در اختیار ماست. بیهوده نبوده همۀ زمان اندیشانی چون آگوستین و دیگران اینقدر بر حقیقی بودن زمان "حال" و در مقابل تبعی بودن گذشته و آینده تأکید داشته اند. ارزش نعمت حال را با شُکر این نعمت می توان دریافت و چه شکری بهتر از استفادۀ به جا ، و چه به جا بودنی بهتر از شادی و حال. وقتی سخن از عشق و حال می رود در مقابل با عقل و منطق گاه آن را درجه دومی می انگاریم در حالی که در تطور اندیشه های شناختی و عرفانی شناسندگان ما از  خیام گرفته تا عطار و  مولوی و دیگران، ساحت عشق پس از سیر تکاملی انسان در سطوح دیگر جسمانی، نفسانی و عقلانی است.
ضمن به فال نیک گرفتن این تغییر ملموس در همایش ها و روزهای ملی نیشابور، عرض می شود نگارنده فقط دو میهمان را از دو نگاه بررسی نمود  تا در این بین و به این بهانه  ادای دینی به خیام و شهرش کرده باشد و هم بگوید "عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو" و این همه نیز به معنای نادیده گرفتن ارزش های سایر مهمانان نیست. در پایان فراموش نکنیم به اعتباری دو سال دیگر هزارۀ خیام نیشابوری فرا خواهد رسید و در آن روز نباید دستمان خالی باشد...
علی اکبر رضادوست
27/2/95

روز معلم

با درود و ادب

با توجه به درخواست یکی از عزیزان مطالب جدیدی از نوشته های تلگرامیم را در وبلاگ گذاشتم. وبلاگ ها در کنار تلگرام خاموش شده اند اما برخی دوستان هنوز تلگرامی نیستند.

اصلا دست و دلم به نوشتن تبریک روز معلم نمی رود. پس عجالتا همان تبریک مرسوم خدمتتان. تا بعد...

اسلحۀ جناب فرماندار و دوچرخۀ ما

اسلحۀ جناب فرماندار  ویژه سوژۀ جدید نوشتار من خواهد شد؛ به زودی و در همین صفحه... "به به! پس شما هم جزء ما سلاحداران بوده اید جناب مهندس مظفری "
در همین ابتدا باید خیال خواننده، خصوصاً خوانندۀ صاحب مصداق را راحت کنم که نگران نباشید این یک نوشتۀ جدی است که صرفاً از ابزار طنز و "داغ کردن" بهره برده تا تأثیر بیشتر بگذارد. اگر بگویم از دیدن تفنگ زیبای شما و کاپشن چرم زیباترتان که خیال آدمی را از فرماندار ادب دوست به هزار و یک وادی دیگر پرواز می دهد شگفت زده نشده ام که راست نگفته ام اما اینجا قصدم مستقیماً  "سلاح" شما نیست. آقا اصلا دارندگی و برازندگی! تازه فرموده اید این سلاح جایزۀ مسابقات مجلس است و با این جمله باب هر فکر مسموم هم "فراز" شده پس حال که دوستان جمعند می نشینیم به "حدیث مجلس انس".
تازه اگر این را هم نمی فرمودید، حضرت هاشمی رفسنجانی در تازه ترین تویت(یا همان جیک و پیکشان) فرموده اند: "دنیای آینده عصر "گفتمان هاست" و نه موشک ها". حال وقتی که آینده از آن موشک نباشد در این بین تفنگ شما که جای خود دارد "دست ساز کمری" ما که دیگر باید برود جلو باد بیاید!
البته از آنجا که به قول جناب مولانا: "باد ما و بود ما از داد توست" این نوشته قصد دارد به سمت زیباتری از هفت تیرکشی برود یعنی "باد" تیر ما را ببرد و دقیقاً بزند به "هدف".
جهت اطلاع باید عرض کنم بنده چندی است از سر ناچاری(شما همان معنای عاشقی اش را بگیرید) خودرو داعش منش خود یعنی همان پرایدم را فروخته ام و دوباره دست به دست دوچرخه و پای به پای پیادۀ خودم داده ام و اتفاقاً خیلی دارم حال می کنم و از آنجا که در عمرم اصلاً اهل "یکّه خوری" نبوده ام خواستم از این موقعیت بهره ببرم و شما و دیگر دوستان را به دوچرخه سواری در نیشابور دعوت کنم.
من و خوانندگان می دانیم خانم دکتر ابتکار که اصلاً و ماهیتاً اهل ابتکارند در عوض آن شیء مذمومۀ جانگیر به شما یک ابزار فرحبخش داده اند به نام دوچرخه و وقتی خواهم توانست این وسیله را "جان افزا" بنامم که خیابان های شهرم مناسبتی با آن داشته باشد. همکنون که با هزار و یک "قل اعوذ" دست به دست دوچرخه ام می دهم و گاه و بیگاه ناچار به نقض حقوق پیاده رو می شوم تا "جان" بماند.
نمیگویم شما در جایگاه فرماندار و مدیر ارشد شهرستان از همین فردا ابواب جمعی و مدیران را "بخشنامتاً" به دوچرخه سواری فراخوانید بلکه لابد از ذهن مدیرانۀ شما و خوانندگان ما طرح های بهتری هم نسبت به ذهن خستۀ من خواهد گذشت.
پس عجالتاً من در ادامۀ اقدام عملی همچنان دست به دست دوچرخۀ آبی رنگم می دهم و شما را هم بدان می خوانم؛ بقیه هم خود دانند با دغدغۀ آبی صبح نشابورشان و نفس های پاک دلبندانشان. یا علی با احترام: علی اکبر رضادوست پنجم فروردین 1395 ساعت 16

کلاه قرمزی و شجریان

کلاه قرمزی و شجریان:

دیشب بحثی شد در باب زندگی خصوصی استاد آواز ایران که هر کداممان بخشی از وجودمان پرداختۀ آن آواز است. اینکه ورود به حیطۀ خصوصی افراد(هنرمند یا غیر هنرمند) جایز نیست مگر به حکم قانون و به ضرورت منافع عمومی. تا حالا به چند همکار یا دوستم گفته ام "شب به فنا" به جای شب به خیر؛ عادت من این است که گاه از شوخی در جدی هم بهره می برم. تا کنون فقط یکی از شاگردانم فهمیده شب به فنا اصطلاح و تکیه کلام عروسک "دیوی" در مجموعۀ آموزشی هدفمند و جذاب کلاه قرمزی است. او دیو است و خصلت دیو در متون کهن ما وارونه کاری است، همان که در کودکان هم می بینیم. میگویند به دیوانه گفتند: خرمن را آتش نزنی، گفت: خوب یادم دادی! کودکی و  به روایت ائمه شباب هم شعبه ای از دیوانگی است و البته در سنین بالاتر هم گاه ادامه می یابد که حد آرمانی آن "مجانین العقلایی" است که تا باد چنین بادا!  رستم وقتی بر دستان دیو بلند می شود دو گزینه روی میزش میگذارند: پرتاب به کوهستان یا دریا و رستم می داند نجات در پرتاب شدن به سنگستان نیست اما خوب می داند دیو وارونه کار است پس گزینۀ سنگلاخ را اینتر می زند. بگذریم قصد اطناب ندارم. همین قدر عرض می کنم فرهنگ مؤلفه های زیادی دارد که علاوه بر وارد نشدن به زندگی خصوصی اشخاص، شامل استفاده از غذای فرهنگی خوب هم می شود. راستی امسال چه کسانی دلشان برای مجموعۀ "کلاه قرمزی" ، ایرج تهماسب و خصوصاً "جیگر" و دیگران تنگ شد ؟  در مرحلۀ بعد چه کسانی پرسشگری کردند و بودن دوبارۀ ایشان را مطالبه نمودند؟  با احترام: علی اکبر رضادوست 12 فروردین 1395 روز جمهوری اسلامی.

ما مردمان "بر عکس" و جوگیر

ما مردمان "بر عکس" و جوگیر:
راستش دیشب می خواستم در ادامۀ مبحث کاربرد درست عناوین علمی همچون "استاد" و... در گروه کرسی آزاداندیشی به این موضوع هم بپردازم که بیمِ کمی فرصت و اختلاط مباحث بود.
چرا ما دایما دوست داریم عکس بگیریم و همواره در عکس ها بهتر از آنچه هستیم(با لبخند و وقار و...)به چشم آییم؟ بدتر از آن خیلی دوست داریم با آدم های معروف، مرجع، عالم، صادق و... عکس بگیریم؟
گویا گمان داریم "بر اساس تأثیر متن در ادراک" بخشی از قدر و علم و صداقت شخص کنار دستی از طریق عکس به ما یا ذهن بیننده منتقل می شود؟
به ذهن بیننده ممکن است بشود اما این انتقال مثل مال بادآورده است که باد هم خواهد برد. باور ندارید؟
شما را ارجاع می دهم به "آقای دوربینی" همان که در تهران در تمام مراسم مشهور و کلان حاضر است و عکسش در کنار بزرگان مملکتی دیده می شود. آیا به نظر شما ایشان با این همه پخش شدن از سیمای ملّی، چیزی بیش از شأنی دارد که از داشته های خود او حاصل شده است؟
این مبحث جای کار بسیار دارد و شاخ و برگ زیادی هم می یابد که لابد اهالی فن بدان اشراف دارند. یکی از شاخه های فرعی آن موضوع "سانسور" است که از از صدر تا ذیل بدان گرفتاریم. اینکه فلانی ممنوع التصویر است، اینکه عکس بهمان را از عکس ها درآورید تا دیده نشود و...
آیا کسی توانست با سانسور عکس خاتمی " غنای وجودی" او را کاهش دهد یا تأثیر کلامش را بگیرد؟ بلکه شاید ماجراها جور دیگر شود "اگر خدا خواهد".
با احترام: علی اکبر رضادوست 15 فروردین 1395

یک رباعی

هر چند که اهل گفتگوییم هنوز
با عربده ی کِلاش خوییم هنوز
مگذار که "گفتگو " به فریاد رسد
ما برنو  کهنه را  نجوییم  هنوز...

 


علی اکبر رضادوست 22 فروردین 1395

حق با کیست و حقیقت چیست؟


موضوع اصلی دانش هرمنوتیک «فهم» و «حقیقت» است که در این مجال قصد معرفی آن را نداریم اما از آنجا که در زندگی و من جمله در گروه های مختلف مجازی و حقیقی همواره بحث ها و گفتگوهایی رخ می دهد قصد داریم  ماهیت«حقیقت» را معرفی کنیم.
حقیقت یک شیء ثابت و پایدار نیست که بشود به شکل کامل در اختیار گرفت و از آن خود کرد بلکه بر اساس عوامل و فاکتورهای مختلفی بخش هایی از آن به چشم و درک ما می آید و هر کسی از منظری به آن می نگرد. در گفتگو نیز تمام حق در اختیار یک نفر نیست بلکه حقیقت موضوعی سیال، لغزان و متکثر است که هر کسی از ظنّ خود یار آن شده است.
«در هر دیالکتیکی تز و آنتی تزی موجود است که نتیجه یا سنتز، حاصل آن است. حقیقت محصول ثالثی است که در سخن هیچ یک از طرفین گفتگو نیست بلکۀ فرزند این گفتگوست... گادامر نیز به تبعیّت از سنّت افلاطونی و آگوستینی معتقد است که حقیقت در اختیار هیچ یک از طرفین یک بحث نیست، بلکه حقیقت موجودی ثالث و شاهدی مستور است که در جریان و روند گفتگو و به مثابۀ نوزاد این عشق مقدّس رخ می نماید». 1
جناب مولانا در مثنوی شریف این موضوع را به خوبی شرح می دهد و معتقد است که افراد نه به تمامه حق اند و نه تماماً باطل. اگر این ماهیت از حقیقت را بشناسیم دیگر در مباحث نیازی نیست رگ گردنمان متورم شود بلکه از پیش می دانیم ما بخشی و منظری از موضوع را دیده ایم و دیگران نیز بخشی و از منظری دیگر. حال اینکه کدام نگاه وافی تر به مقصود است حاصل نگاه کلی نگر  و همه بین است که در این عالم راه آن همانا بررسی علمی و شاخصمند است که حاصل گفتگوی جمعی و نظر اکثریت عقلا و متخصصان است در یک پژوهش روشمند. ابیات مثنوی  در این باب تقدیم نگاه کلی نگران و حقیقت جویان:

«همچنانکه هر کسی در معرفت
می‌کند موصوف غیبی را صفت
فلسفی از نوع دیگر کرده شرح
باحثی مر گفت او را کرده جرح
وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند
وآن دگر از زرق جانی می‌کند
هر یک از ره این نشانها زان دَهند
تا گمان آید که ایشان زان دِه‌اند
این حقیقت دان نه حق‌اند این همه
نه به کلی گمرهانند این رمه
زانک بی حق باطلی ناید پدید
قلب را ابله به بوی زر خرید
گر نبودی در جهان نقدی روان
قلبها را خرج کردن کی توان
تا نباشد راست کی باشد دروغ
آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ
بر امید راست کژ را می‌خرند
زهر در قندی رود آنگه خورند
گر نباشد گندم محبوب‌نوش
چه برد گندم‌نمای جو فروش
پس مگو کین جمله دمها باطل‌اند
باطلان بر بوی حق دام دل‌اند
پس مگو جمله خیالست و ضلال
بی‌حقیقت نیست در عالم خیال
حق شب قدرست در شبها نهان
تا کند جان هر شبی را امتحان
نه همه شبها بود قدر ای جوان
نه همه شبها بود خالی از آن
در میان دلق‌پوشان یک فقیر
امتحان کن وانکه حقست آن بگیر
مؤمن کیّس ممیز کو که تا
باز داند حیزکان را از فتی
گرنه معیوبات باشد در جهان
تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود کالاشناسی سخت سهل
چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل
ور همه عیبست دانش سود نیست
چون همه چوبست اینجا عود نیست
آنک گوید جمله حق‌اند احمقیست
وانک گوید جمله باطل او شقیست»2


1-  بخش هایی از مقدمۀ رسالۀ دکتری نگارنده تحت عنوان «هرمنوتیک تطبیقی مولانا و آگوستین، دانشکده ادبیات دانشگاه تهران(1393).
2-  مثنوی مولانا، دفتر دوم. مبحث: متردد شدن در میان مذهب های مخالف و...
علی اکبر رضادوست 17 فروردین 1395

ادامه نوشته

نوشتن تراپی


وبلاگ نویسی، فیس بوک، تلگرام و... راهی به سوی سلامت روان:
تا کنون از مضرات فضاهای یادشده شنیده و خوانده ایم همچنین فواید بسیار آن را در جهت اجتماعی و رسیدن به حقوق شهروندی و... تجربه کرده ایم. اکنون قصد دارم از یک تجربۀ شخصی در نوشتنی که در قالب "وبلاگ نویسی" آغاز شد سخن گویم:
وبلاگ نویسی این جانب از پرشین بلاگ به صورت تصادفی و تمرینی و گذاشتن چند شعر از سیاه مشق های خودم آغاز و سالها بعد و به صورت جدی تر در بلاگفا ادامه یافت. وقتی که در کارگاه رایانه مشغول آموزش ساخت وبلاگ بودم صفحه ای تمرینی ایجاد کردم که بعداً توسط یکی از همکلاسان در دانشگاه تهران به جد گرفته شد و من همینجوری و با وسوسۀ دوست ناباب گرفتار نوشتن شدم!
نوشتن در حالیکه می دانی خیلی ها خوانندۀ نوشته هایت هستند شروعی است برای درآمدن از لاک فردیت؛ اتفاقا "عشق" هم در عرفان با چنین نگاهی دیده شده است و برای همین جناب مولانا در ابتدای دفتر نخست مثنوی می فرماید:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/ عاقبت ما را بدان سر رهبر است
زیرا عشق هم مرحله ای است از به در آمدن از لاک فردیت و توجه به غیر.
هر نوشتۀ تلگرامی، وبلاگ نویسی و... که منش اجتماعی دارد همراه با بازخوردها و کامنت ها یک دوره از تربیت اجتماعی است از چالش با ترس ها، شناخت قوانین و مقررات، آشنایی با سلایق و ذوق ها و در یک کلام سطحی از عمل به "گفتگو" یعنی همان عنصری که به قول گادامر ما آن هستیم یا "گفتگویی که ما هستیم".
امروزه شعرتراپی یا درمان با شعر، تأتر تراپی و بسیاری از انواع درمان ها در جهان مرسوم است و یکی از آنها هم دست به قلم بردن و نوشتن است که نگارندۀ این نوشته فواید آن را به عینه دیده است.
پس تأخیر جایز نیست. لطفا امتحان کنید و اثرات آن را ببینید...
علی اکبر رضادوست
ساعت 12 جمعه شب سوم اردیبهشت  1395

فکرهای خوب گاه از چیزهای پیش پا افتاده حاصل می شود

همکنون همسرم می گوید: چرا زیرپوشت را در ظرف لباس های کثیف نیانداخته ای و جدا گذاشته ای؟  یادم می آید دیشب که دوش گرفتم به این فکر کردم که من این زیرپوش را چند ساعت پیش پوشیده ام پس مجدد عوضش نکنم و زحمتی نیافرینم برای شستن آن .
معمولاً وقتی لباس کثیف را بو می کشی می فهمی در حد تعویض هست یا نه. من این کار را کردم و به نظرم تمیز آمد. باز جریان سیال ذهن مرا به اهمیت "بو" در عرفان می کشاند که مهارش را سخت می کشم تا ادامۀ مطلب را بنویسم.
اما...
آنچه در این ماجرا مهم است همین "اما" ست. معمولاً وقتی بدن کثیف باشد میزان کمی از بوی بد لباس را نمی فهمی و "فهم درست"1 منوط و وابسته به تمیز شدن بدن است. پس از استحمام و تمیزی، همان لباس را که بررسی دوباره کنی متوجه کثیفی که قبلاً معلوم نبود می شوی.
در "هرمنوتیک مولانا" مبحث همجنسی و "همسنخی" برای فهم درست مطرح شده است. جناب آگوستین نیز این قاعدۀ مهم را در آموزۀ "ایمان می آورم تا بفهمم" طرح کرده که بسیار مشهور است.
این موضوع را قبلا در مقالۀ : "بررسی تطبیقی دیالکتیک ایمان و فهم..." بررسی کرده ام لیکن این تصادف و توجه به موضوعی پیش پا افتاده و چرک، تأیید و تمثیلی شد برای فهم راحت تر این مبحث...

خلاصه بحث:   ایمان و اخلاق استحمام روح است.

توضیحات:

1-  این چه می گویم به قدر فهم توست/ مُردم اندر حسرت فهم درست(مثنوی مولانا)
2-  (http://www.ensani.ir/fa/162417/profile.aspx)
3-  لطفا برای تأیید و فهم بهتر این نوشته به دفتر سوم مثنوی داستان "پیش رفتن دقوی به امامت" رجوع فرمایید. بیت هایی از آن:


این نجاسۀ ظاهر از آبی رود/ آن نجاسهٔ باطن افزون می‌شود

جز به آب چشم نتوان شستن آن/ چون نجاسات بواطن شد عیان

چون نجس خواندست کافر را خدا/ آن نجاست نیست بر ظاهر ورا

ظاهر کافر ملوث نیست زین/ آن نجاست هست در اخلاق و دین

این نجاست بویش آید بیست گام/ و آن نجاست بویش از ری تا بشام

بلکه بویش آسمانها بر رود/ بر دماغ حور و رضوان بر شود

این چه می‌گویم به قدر فهم تست/ مُردم اندر حسرت فهم درست

فهم آبست و وجود تن سبو/ چون سبو بشکست ریزد آب ازو

این سبو را پنج سوراخست ژرف/ اندرو نه آب ماند خود نه برف

امر غضوا غضة ابصارکم/ هم شنیدی راست ننهادی تو سم

از دهانت نطق فهمت را برد/ گوش چون ریگست فهمت را خورد

همچنین سوراخهای دیگرت/ می‌کشاند آب فهم مُضمرت

گر ز دریا آب را بیرون کنی/ بی عوض آن بحر را هامون کنی

...........
علی اکبر رضادوست
یازدهم اردیبهشت 1395 ساعت ده و چهل و پنج دقیقۀ صبح